تبليغاتX
کلبه تنهایی
کلبه تنهایی



حال من

دلم می خواست برای یکبار ، برای یکبار هم که شده دستهای مهربانت را به امانت بر روی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن تکیه گاهی مهربان را حس کنم ،

صدای قدم هایت را که می شنوم ، تمام صداها در نظرم بی معنا جلوه می کنند ،

ای بهترین ، تمام لحظاتم درسکوت روزهای زندگی ام و در تاریکی شبهای بی کسی ام از تو سخن می گویند ،

تمام لحظات دلتنگی ام بهانه ی تو را می گیرند،

برای آمدنت لحظه ها نیز لحظه شماری می کنند

و برای دیدن دوباره ات تمام دیده ها بی تابی . . .



نميدوني كنار تو چه حالي داره بيداري

بذار باور كنم امشب تو هم حال منو داري

جمعه سوم مهر 1388 |

دوستت دارم

                                                           

شنبه سی ام آذر 1387 |

i love you

                    

 

           

                   

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟  عکس رخساره ي ماهش را داد ..

گفتمش همدم شبهايم کو ؟  تاري از زلف سياهش را داد ..

وقت رفتن همه روميبوسيد ، به من از دور نگاهش را داد ..

يادگاري به همه داد و به من... انتظار سر راهش را داد....

جمعه بیست و نهم آذر 1387 |

                            

۱۰۰۰مرتبه ۹۰۰جمله عاشقانه را ۸۰۰جای مختلف به۷۰۰زبان پیش

     ۶۰۰نظر مطرح کردم۵۰۰نفر از انها ۴۰۰جمله رابه ۳۰۰زبان

        در ۲۰۰برگ ترجمه کردم و۱۰۰برای تو در ۹۰روز روزی

          مرتبه خواندم و۷۰جمله را ۶۰بار نوشتم و۵۰روز.

          روز۴۰ مرتبه خودم تکرار کردم۳۰تای را اموختم

            و۲۰شب. شبی۱۰بار در ۹صفحه ۸ خط و

               ۷ساعت نوشتم و در ۶ روز.روزی ۵ 

                 مرتبه تو را به دیدار دعوت کردم

                  و۴ساعت خواهش و۳ساعت

                     التماس کردم و۲بار تکرار

                        تا یک بار بگویم

                            یکبار بگویم

                                     دوستت دارم

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 |

باران

         

                                      چشمهایم از پشت در به انتظارت نشسته

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 |

                      

به من آموختي معني عشق را …

به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!

قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…

به من درس عشق را ياد دادي و عاشق شدن را برايم معنا كردي…

تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي و مرا عاشق خودت كردي ...

اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم…

عشق براي من خيلي بي معنا بود ، عشق برايم زودگذر و پوچ بود ، عشق برايم تنها هوس بود. اما تو با داستاني كه از خود برايم ساختي و خواندي معناي واقعي عشق را به من آموختي…

به تو افتخار ميكنم اي عشق كه به زيبايي هر چه تمام تر عشق را برايم تعريف كردي…

ريشه عشق دوست داشتن است و تو با آن معناي زيبايي كه از دوست داشتن برايم خواندي اينك با تمام وجودم معناي دوست داشتن را ميدانم و به آن عمل ميكنم…

تو با عشق ورزيدنت و ابراز دوست داشتنت نسبت به من مرا به حال و هواي ديگري بردي و مرا تسليم عشق و دوست داشتن خودت كردي و من نيز هيچ حرفي در مقابل اين دوست داشتن و عشق پاك تو نخواهم داشت و در برابر عشق پاكت سجده خواهم كرد…

اگرچه عشق براي ما انسان ها كلمه زيبا و آرام كننده اي نيست اما تو با ابراز پاك و بي ريايي كه داشتي كلمه عشق را برايم مقدس و پر از معنا و آرامش بخش كردي…

عشقی كه در نيمه شب عشق برايم به تصوير كشيدی و با ستاره های درخشان در آسمان آن شب كلمه دوستت دارم را در آسمان برايم ساختي! آهاي عاشقان ، من يافتم ! آن عشق گمشده اي كه همه به دنبال آن بوديم را من براي خودم پيدا كرده ام ، آهاي عاشقان اين عشقي كه من پيدا كرده ام نمونه آن در دنيا نيست …

آهاي عشق من ، تمام عاشقان را در سرزمين عشقت جمع ميكنم و تو نيز براي آنان درس عشق را بياموز و معناي دوست داشتن را براي آنها بگو تا آنها نيز به دنبال آن عشق واقعي خود بروند…

اي عشق بيا و كاري كنيم كه عشق پاك تمام دنيا را فرا گيرد و قحطي عشق از دنيا محو شود و همه با هم يكدل و يكرنگ و صادقانه دنياي عاشقانه اي را بر پا كنيم …

دوستت دارم

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |

غروب

صدای آب می آید
مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف
نخهای تماشا
چکه های وقت
طروات روی آجرهاست
روی استخوان روز
چه میخواهی؟
بخارفصل گردواژه های ماست
دهان گلخانه ی فکر است
سفرهایی تورا در کوچه هاشان خواب می بینند
تورا در دریاهای دور مرغانی به همه تبریک می گویند
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست؟
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است
چرا مردم نمی دانند که در گلهای ناممکن هوا سرد است

سه شنبه دوازدهم آذر 1387 |

زندگی

از خیاطی پر سیدند : زندگی یعنی چه؟

!!! گفت: دوختن پارگی های روح و دل با نخ توبه

از نقاشی پرسیدند: زندگی یعنی چه؟

!!! گفت:به تصویر کشیدن زیباییها با بزرگ نمایی بالا در نگاه آدم ها

از با غبانی پرسیدند: زندگی یعنی چه ؟

!!!گفت:کاشتن بذر عشق در زمین دلها زیر نور ایمان

از میوه فروشی پرسیدند: زندگی یعنی چه ؟

!!!گفت:دستچین کردن خوبی ها در صندوقچه ی قلب  

از آهنگسازی پر سیدند: زندگی یعنی چه؟

!!! گفت:به تصنیف در آوردن سمفونی عشق در روح و جان آدمها

سه شنبه دوازدهم آذر 1387 |

دیونه

               قسم به عشقمون
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم

قرار نبود اين جوري شه يهو بشي همه کسم
راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات امدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم 
تو دريا باش من جويباره عشق و در تو جاري
من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعله سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
من از عمر رفاقت ها من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهء بي قلب بي زحمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها مرگ اشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها ميترسم

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

جدایی

                            جدایی

اگه دستم به جدايي برسه

اونو از خاطره ها خط مي زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط مي زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قيامت مي كنم

نمي ذارم كسي عاشق نباشه

ماه رو بين همه قسمت مي كنم

 وقتي گاهي من و دل تنها مي شيم

حرفهاي نا گفته رو مي شه ديد

مي شه تو سكوت بين ما دوتا

خيلي از نديدنيها رو شنيد

 قصه ي جدايي ما آدما

قصه ي دوري ماست از خودمون

دوري من و تو از لحظه ي عشق

قصه ي سادگي گمشدمون

چهارشنبه ششم آذر 1387 |

عشق

                                                  عشق

ای کاش معلم جبر بودم تا توان عشق رو می نوشتم ...

 ای کاش معلم هندسه بودم تا قضیه دوست داشتن رو ثابت میکردم ...

 ای کاش معلم ادبیات بودم تا اسمم را در اسمت صرف میکردم ...

 ای کاش معلم شیمی بودم تا اسمم را با اسمت می امیختم و از آن عنصر عشق میگرفتم ...

 و ای کاش معلم زبان بودم و فریاد میزدم I LOVE YOU.

چهارشنبه ششم آذر 1387 |

یادگار

 

جمعه یکم آذر 1387 |

خسته

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.

بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟

بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.

اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟

آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري

هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم

به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

آخه مي دوني اون خودش گفته

كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد

و يواش يواش ازم دور شد.

و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم

خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم.

بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم

اون براي من هر كسي نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

 

جمعه یکم آذر 1387 |

موهبت

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصتهایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم
ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم

جمعه یکم آذر 1387 |

عشق

کاش می شد عشق را تفسير کرد

کاش می شد عشق را تفسير کرد
          خواب چشمان تو را تعبير کرد
          کاش می شد همچو گلها ساده بود
          سادگی را با تو عالم گير کرد

               کاش می شد در خراب آباد دل 
           خانه احساس را تعمير کرد 
               کاش می شد در حريم سينه ها
              عشق را با وسعتش تکثير کرد

جمعه یکم آذر 1387 |

روزی سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر می كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگان.
مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم. در همان لحظه او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت‌روانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می‌كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد.
این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور كه با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ‌تراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.

جمعه یکم آذر 1387 |



سلام جای خوبی اومدی خوش حال شدم اما نظر یادت نره ..



مهر 1388
آذر 1387


Designed By ParsTheme